این وبلاگ موقتا ب روز نمیشه ب دو دلیل :  

اول اینکه بلاگفا گند زده ب وبم.  

1سال از مطالب آرشیوم حذف شده و 

 نمیدونم چ جوری برگردونمشون.

دوم اینکه من ب زووودی مامان میشم و پسر گلم مراقبت میخواد... 

ب اینجا همیشه سر میزنم اما آپ نمیکنم.  

شاید ی روزی برگشتم.. شاید زود شاید دیر...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۰ تیر۱۳۹۴ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

 

آمده ام با کوله باری از خاطرات... 

آمده ام تا قفل زبانم را باز کنم ونا گفته هایم را روی کاغذ خط خطی کنم.. 

شنیده بودم خاطرات فانی است و روزی به بایان میرسد, اما.. باور نداشتم. 

مگر میشود با تلنگری کوچک با به روی همه روز های تلخ و شیرین گذشته بگذاریم؟!! 

مگر میشود قلبهایمان را سنگی کنیم فقط بخاطر آینده بوج و مبهم!!.. 

اما... 

دیگر توان مبارزه با ناملایمات را ندارم.. 

دیگر نمی توانم مهربانی و عشق را از چنگال قلبهای تیره باز ستانم؛ 

تسلیم میشوم... 

در این دنیای فانی فقط باید همرنگ جماعت تیره دل باشی و دلت را به دست باد دهی... 

تصمیم گرفته ام دیگر رؤیا نبافم. 

تصمیم گرفته ام دیگر عاشق نشوم. 

تصمیم گرفته ام دیگر دست دوستی رابه سوی آنانی که قلبم را به سخره میگیرند دراز نکنم. 

آنهایی که عشق و دوستی را فدای منافع خود میکنند. 

تصمیم گرفته ام سنگدل باشم و برغرور. 

تصمیم گرفته ام هر لبخندی را با چهره ای عبوس باسخ دهم. 

اینک.. من هستم... 

بی احساس... 

بی عشق... 

بی رؤیا... 

بی .. چاره... 

خدا حافظ خاطرات تلخ و شیرین ...

خداحافظ دوستان قدیمی ... 

روحتان شاد... 

یادتان گرامی...!!

   

++ چهارمین اسفند وبلاگ دوست داشتنی من به خودم مبارک... 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥


روز عشق رو به همسر عزیزم امیِِِــــن جـــان تبریک میگم...

از ته ته ته قلبم دوست دارم و بی نهایت واسم باارزشی

خدایم ممنون که بهترین هدیه زندگیمو بهم دادی...


و... امروز سالگرد ازدواج پدر و مادر عزیزمه...

بهشون تبریک میگم امیدوارم مثه روز قشنگ عشقشون

همیشه عاشق بمونن...


ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﻨﺰ ﺳﯿﺎﻩ !

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﭘﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺟﺎﯼ ﺷﻬﺮ

بلکه ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ..

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻗﺎﻣﺘﺶ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺷﺪ

ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ

ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﺮﻓﯽ ﺟز ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ گل

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ

ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺟﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ

ﭼﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺩﺍﺭﺩ …

ﻫﺰﺍﺭ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﭘﯿﺸﮑﺶ …

ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﭼﯿﺰیست

ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺤﮑﻢ …

ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ … ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ …

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ …


متــــــــاسفم…

نه برای تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست…

نه برای خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم….

متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را….

از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم….

تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم….


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۵ بهمن۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

قلب آسمونی ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )




مــجوز نـدادنـد,
میــ گوینــد شــعرهایتــ حــرامــ استــ...
هـرکــس میــ خـوانـد
مســـت میــ شــود!
والــا... الـکـــل نــدارد,
منــ از چـشـمــان او مـی نویــسمــ...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥


چقدر آغاز نگاشتن سخت است...

چقدر سخت است معنای یک دلتنگی ناب را بیان کنم.

آیا هنوز هم طاقت دلتنگی را دارم؟

آیا کسی صدای زجه های عاشقانه مرا می شنود؟

یا کسی هست که دلواپسی هایم را تسکین دهد؟

می دانم... خودم خوب میدانم...

دیوار تنهاییم طویل است و بی پایان,

انتهایش می رسد تا هفتمین سحاب...


از خدا تنهاترم...

او تنهاست و همه را دارد و من تنهایم و هیچ ندارم.

دلم می خواهد اندوه نگاهم را بپوشانم.

حزن صدایم را خفه کنم و لباس عزا را بسوزانم.

دلم میخواهد من هم همچون پرستو های عاشق بال گشایم

و به دیاری دیگر روم تا زندگی دوزخینم را از یاد برم.

دلم یک هدیه میخواهد...

یک لبخند شیرین,

یک دست گرم و پرمهر,

یک قلب عاشق...


کاش می توانستم پاره ای نور امید را

به شب تاریک هدیه دهم تا او ماهش را برایم پیشکش نماید.

اکنون که دیگر آسمان ,

شب را با سپید ستارگانش نقره باران کرده

نگاه تب آلودم را نثار روی ماه کردم اما...

او نیز دلداده است و دل سپرده دارد.

معشوقه ای دارد که...

شعله نگاه پریشانش روز و شب را به سخره می گیرد,

گیسوان افسونگرش باد را به آتش می کشد,

و لب های سوزانش همچون شراب بوسه ناب و گواراست.

آه... او نیز از آن من نیست...


اما من...

تنهایم و شبها همراه با لالایی مهتاب و عطر محبوبه شب,

در آغوش باد آرام می گیرم

و به قصه گویی جیرجیرک ها گوش می سپارم.

باز هم خدایت شکر که مرا تنها آفریدی و تنها می ستانی...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ بهمن۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
دوستانی که رمزشعرای آرشیو رو میخوان لطف کنن بگن تابهشون بدم.

چه دنیایی...! ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )




لبخند بزن!

بدون انتظار پاسخی از دنیا ،

بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ لبخند ،

با تمام سازهایت می رقصد ...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۹ دی۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

                  

سلام به همه دوستای گلی که دعوت منو پذیرفتن و تشریف آوردن. خیلی ممنون که اومدین پس حالا تو جشن من شرکت کنین...

امشب طولانی ترین شب ساله. شب یلدا رو به همتون تبریک میگم امیدوارم به همه خوش بگذره.

و...

امشب شبــــــ تــــــــــــولـــــــــــــد منه...

1 دی بهترین روز زندگیمه چون خدا منو آفرید تا توی این دنیای قشنگ بین این همه آدمای خوب زندگی کنم.

همه اطرافیانم میدونن که مهمترین و باارزش ترین روز زندگیم روز تولدمه. میخوام همه دوستای گل و مهربونمو توی شادی خودم شریک کنم...

پس...

تــــــــولــــــــــدمــــــــ مــــــبـــــــارکـــــــ...


بقیش ادامه مطلب...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ دی۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
سلام دوستای گلم امروز بخاطر فوت پدربزرگ و مامان یکی از داداشیای مهربونم که هردو رو باهم از دست داد خیلی متاثر شدم.


رضا جان امیدوارم غم آخرت باشه...

خدا رحمتشون کنه... واسه شادی روحشون یه صلوات بفرستین...




------------------------------------------------------------------------------------------------



سلام دوست جونای گلم خوبین؟

ممنون که همیشه لطف میکنید و به من سر میزنید .

دلم میخواد روی ساحل این دریای زیبا واسم یه یادگاری بنویسید

قشنگ ترین جمله ای که تا به حال شنیدید. . .

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
 

بوسه عشق ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )

 

 

همه جا هستی

در نوشته هایم

در خیالم

در دنیایم

تنها جایی که باید باشی و ندارمت ،

کنارم است !!!

                                                   

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ آذر۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
 

 

 بُگـــذار هَرکَسی هَر چِه دوست دارَد بِگـــویَد ...

مُهِم ایـــن اَست کِ تُو دُردانِــــــــــــه مَنی...

وَ اَزتَمامِ خوبی ها و بَدی های این دُنیا...

فَقَطُ و فَقَط تُورو میخواهَــــــم

 

 

همین که قاصدکــــی را،

فوتـــــ کنی

تا عطـــر نفس هایتـــ را

با خود بیاورد

برای دلمــــ کافیستـــــ...

 

 

 

قلبمـــ را گره زده ام به بند کفشمــــ...

تا هوســـ ماندن نکند...

زیر پای خودم لــــه شود بهتر است...

 

 

من غرورم را به راحتی به دست نیاوردم

که هر وقت دلت خواست خوردش کنی...!!

غرور من اگر بشکند...

با تکه هایش

شاهرگ زندگی تو را خواهم زد...

 

نشـــســته ام...

بیـــــادِ کودکــــــی هایــــم،

دور " غلــــط " ها را ،

یک خطـــ بسته میکشمـــ!

دور تــــــــو...

 

خدایا...

دستانم را زده ام زیر چانه ام

مات و مبهوت نگاهت میکنم

طلبکار نیستم

فقط مشتاقم بدانم

ته قصه چه میکنی؟!

با من...

 

 

از اونـــــ گله نکن...

وقتی تــــو جا خالی دادی،

اونـــــ بغلم کرد تا زمیــــن نخورم...!!!

  


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ آبان۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥


امان از این بوی پاییزی که

آدم نه خودش میداند دردش چیست

و نه هیچ کس دیگر...

فقط میداند که

هرچه هواسردتر می شود

دلش آغوش گرمتر می خواهد...



به دلم نشستی اما دو زانو.

معذب نباش...

برو عقب قشنگ تکیه بده,

پاهایت راهم دراز کن.

این دل فقط جای توست...

 


امشب خدارا دیدم...

آن گوشه می گریست!!

من نیز گریستم!

هردویک درد داشتیم...

آدمها...!


 

درهر ورق زمان نوشته ام:

بیادت هستم...

حتی اگر هزار صفحه ازتو دور باشم...

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۷ مهر۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
 

تیک تاک... تیک تاک... ساعت هم برای رفتن شتاب دارد.

زمان چقدرزود می گذرد. انگار همین دیروز بودکه حال وهوای

عاشقی رادرسرداشتم وشوق زیستن در دل.

می گویند عشق همیشه جاودان است.

اما من قبول ندارم. این حرفها بیهوده است. حقیقت ندارد...

عشق زندانی ناکامیست که به حبسی ابدی درزندان دل

محکوم شده است.

عشق یک زهر است... قلب آدم را به درد می آورد.

زخم های عمیق روی آن می گذارد.

اشکهای سوزان از عشق جاری می شوند.

غصه های فراوان از عشق برمی آیند.

عاشقی خودکشی پروانه ایست که همیشه شوق پرواز

داشته و مونس گل بوده و اکنون همدم خار گشته.

اما همیشه هرزهری یک پادزهر قوی هم دارد.

آری... تنفر مرحم هر زخم است.

تسکین دردیست که درمان نداشت.

بیزارم ازهر جرقه عاشقانه.

بیزارم ازهمه لبخندهای شیرین درپس اشکهای تلخ.

بیزارم ازهرکسی که عاشقش شدم...

خوشحالم که بر همه عاشقان حس تنفر دارم.

خوشحالم که دیرگاهیست ناله های عاشقانه را

از یاد برده ام و زندگی شیرینی را آغازکرده ام.

اکنون آسوده می خوابم.

چرا که دیگر کابوسهای شبانه مزاحم آرامشم نمی شوند.

دیگر درقلبم عاشقی ممنوع شده...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۵ شهریور۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

 

 

اینم شعر جدید منه به مناسبت عروسیمون. امیدوارم خوشتون بیاد...

پیوند ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )

 

 

دلـــم یک شــب ِآروم میخــــواد … بــا آهنگــــی رومــــــانتیک…

چنــــد تا شمــــــع … و یک عالمــــــه تــــو…

که بــه دنیــــا بگـــــــم … خــــداحـــــافـــــــظ …

دنیــای مــن کســــی ست…

که در آغـــــوشش جــان میدهــــم…

یعنـــی « تــــــــــ♥ــــــو »

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۵ مرداد۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥



دلم دوباره هوایت را کرده...

هوای عاشقی را,

هوای دلتنگی را,

هوای تو را...

آخرامروزجای پایت را برروی سنگ فرش دلم دیدم.

چه خرامان قدم می گذاشتی...

آن روزها را بخاطر داری؟

همان روزهای دیدارمان که پربود ازالتهاب وشورعاشقانه.

لحظه هایی که به شوق دیداردقایقی هرچند کوتاهاما لبریزازعشق

برای یکدگر جان میدادیم.

نمی دانم!.. خودم هم نمی دانم چه شد!..

چرا کلبه عشقمان دیگر گرمایی ندارد؟

چرا سرنوشتمان رادوجاده موازی صاحب شدند؟

میدانی آنروزها دلم را چه شد؟

میدانی چگونه بازهم شکستم؟

گفتی برو... دیگرتو را نمیخواهم...

می خواهم به تنهایی پله های قصرخوشبختی را طی کنم.

تو برایم باری گران هستی.

دیگر تورا نمی خواهم...

دلم چه تلخ برسینه ام لرزید.

لبخندم چه تلخ برلبانم خشکید.

اشکهایم چه تلخ برگونه ام خزید...

چشمان بی فروغم بارانی شد و سخت بارید. فقط به خاطر تو

وغرورت...

کاش قدری واژه ی عشق راهجی می کردی تا معنایش رادریابی.

کاش می دانستی عشق بازیچه نیست, زاده ی تمناهای قلبی عاشق

است که جرعه ای محبت را ازشراب عشق می طلبد.

اکنون که نسیم دلتنگی دریای قلبم را متلاطم می کند بازهم درپس

امواجش عقیق سرخ را می جویم.

باورش برایم محال است که بدانم دُرّم دردل ماهیانیست که

میخواهند تو نگین دستشان باشی نه تاج سرشان...


سلام دوس جونای گلم شرمنده من نتم قطع شده فعلا نمیتونم بیام بهتون سربزنم. تاچند روز دیگه حتما ج کامنتای قبلی وجدید رو میدم. دوستون دارم خیلی زیاد

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۳ تیر۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
بامن بمان ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )

 

 

انصاف نیست...

دنیا آنقدر کوچک باشد که

آدمهای تکراری را روزی هزار بار ببینی...

اما آنقدر بزرگ باشد که

نتوانی آن کس راکه دلت میخواهد

حتی یک بار ببینی...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

 رویای تلخ ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )

خدایا …

یک امروز را مهمان من باش …

به یک فنجان قهوه تلخ …

دلت نمیخواهد طعم دنیایت را بچشی ؟؟



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

 آی آدمها... اینجا خلوتگاه من است...

صدای سکوت گوش خراش تنهاییم را

می شنوید؟!!!...

 

چقدر خوبه که...

یـکـی بـاشـه...

یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .

سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش

آرومـت کـنـه . . .

حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .

عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .

چـقـدر خـوبـه . . .

چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه

غـصـه نـخـوری هـا . . .

بـه فـردایـی کـه دوسـش نـداری فـکـر نـکـن.

بـه امـروزی کـه مـ ـنـو داری فـکـر کـن . . .

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۲ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
 

به من می گفت:

اگر روزی جدا گردی

و با غیر آشنا گردی

چون غنچه نشکفته ای، من

از آن دوری طاقت سوز می میرم

و من با خود در اندیشه

اگر روزی جدا گردد

و با غیر آشنا گردد

چو مرغ شب ز داغ درد هجرانش

تا سحر یک شب نمی پایم

ولی روزی رسید و ما

از هم جدا گشتیم

و من دیدم

نه او از دوری من مُرد

نه من از غصه دق کردم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
 

 

مـن آنـــــقَـــــــــدر امــــــــــروز و فَرداهـــــــــاي نَــــــیامَـــــده را دیـــــده اَمــ

که دیـگَر هیـــچ وَعدهـ بـــــي سَراَنجـــــامــــــي

خوابــــ و خِیــالـــ آرزوهـــایَمـ را آشفـــته نمی کنـــد

حالـــا یــــاد گرفتـــــَمـ کـــ ه فراموشـــــــي دَواي دَردِ

هَـــــمه یِ نَداشــــتَــــــن ها و نَخواســـتَـــــن ها و نَیــــــامـَـــدَن هاســـــتــــ

یــــاد گرفـــتــَمــ کــ ه از هیـــــــــــچ لَبــخَــنـــــــــــــدي

خیــــــالــ دوســـــت داشـــــتَـــن به سَـــــرَمــ نَــــزَنَــــد

یــــاد گرفـــتــَمــ کــ ه بشــــــنَــوَمـــ تـــــــــا فَـــــردا ....!!!

وَ بـــــه روي خـــــود نَـــیــاوَرَمـــ کـــ ه فَــــرداها هیــــــچ وَقـــتـــ نمــــی آیــــَنــــد

 

 

بی شک آغوش تو
از عجایب دنیاست
واردش که می شوم زمان بی معنا می شود
هیچ بعدی ندارد
بی آنکه نفس بکشم ،روحم تازه می شود …

 

 

یک وقت به سرت نزند که شعرهایم را بتکانی !

چرا که رسوا خواهم شــــــــــــد…!

و همه خواهند دید!!

لحظه لحظه تــــــو را در میان واژه هایم!!!…

 

 

اگر خداوند ؛

یک روز آرزوی انسان را براورده میکرد

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

آنگاه نمیدانم

براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت.......

 

 

دگــــر تــــــقــدیــــر را
بـــرای نــیـــامــد نــت بـــهانـه نـــکـــن !!!!
مـرد بـــاش…

و بـگـو نــخـــواســــتـــــی….
و نــیـــامـــــدی…!

 

آنقدر پیش این و آن از خوبی هایت تعریف کرده بودم

که وقتی سراغت را می گیرند …

شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت…

 

توی دنیا

دوتا نا بینا میشناسم

یکی تو که هیچ وقت عشقم رو ندیدی

یکی من که کسی جز تو ندیدم…

 

شیـر و رفقـاش نشسته بودن  و خوش میگذروندن.....
بین صحبت شیره نگاهی به ساعتش میندازه و میگه:

"آُه! اُه! ساعت 11 شده! باید برم! خانم خونه منتظره!"
گاوه پوزخندی میزنه و میگه: "زن ذلیلو نیگا ! ادعاتم میشه سلطان جنگلی!"
شیر لبخند تلخی میزنه و میگه:

"توی خونه یه شیـــر منتظرمه ! نه یـه گاوی مثـل تــو !!!!"


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
 

بازهــم نـــدای قلبمـــ را می شـنومــ کهـ دلتنگی را فریــاد

می زنـد...

آسمانــ دلمـ دوباره ابــری شده ودریای خروشانــ افکارم متلاطمــ.

بازهــم غرقــ در رویاهــای پوشالیـ تلخ وشیرینــم شدم.

اکنونــ که دیــگر سالیانـــیست کهـ از مرگــ خاموشــ خاطراتم

میگــذرد.

اما هنــوز سیاهپــوش سرنوشتــ شومی ام کهـ هر لحــظه مرا

بیشـــتر در آغوش تاریکیــ می گیرد.

دلهـــره دارم که مبــادا این آتشــ زیر خاکســتر شعله گیرد و بـــاد

 خاکسترش را درچشمانـــ خودم فرو کنــد تا هرگــــز نتوانم

گلــــ خورشیـــد را باچشمان بی فروغمـــ نظاره گر باشم.

آری این است سودایـــ سوزانـــ سرنوشتم که روزگــــارم را

سیاهــ کردهـــ.

اینک روحــم تشنهـ ذره ای نور امیــد است ودر خلســه ای

عمیقــ فرو میرود تا نظـــاره گر اشباح تاریکـــ نومیدی نباشـــد.

آخر این چــه سرنوشـــت کبـــودیست که من گرفتارشــ شده ام؟!

چرا پرنــده خوشبخـــتی بر شانـــه های من آشیانـــه نمی کند؟!

نمی دانمـــ به کدامینـــ پیمـــانم وفادار نبودمــ وچه عهــدی را

شکستم کهــ باید اینگونه مجازات شومــ وهرلحـــظه به جای

نوشیدنــ شربت شیریـــن وگـــوارای عـــشـــقـــ طعم تلخ

جدایــی ونفرتــ را بنوشمـــ.

بارالـــها من نیز بنـــده توام. قدری مرا بنـــگر. هرچند کوتـــاه

اما بادیده محبـــتــ...

تابــ کشیدنــ عذابـــ را ندارم. التهـــاب درونمـــ جسم وجانمـــ

را سلاخـــی میکند...

یاری ام ده تا از گذرگـــاه زندگی پلـــ خوشبـــختی را بیابم تا با

هرگـــام روحمـــ تورا طلبــ کند...

آمینــــ...

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۹ دی۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

                                   اطلاعیه
( سلام دوستای عزیزم وب من یه مشکلی پیداکرد همه لینکام پاک شدن. اگه قبلا توی لینکام بودین لطف کنین تشریف بیارید و بگید تا دوباره لینکتون کنم. ممنون میشم... ) 
 
*********************************************************
 
سلام به همه دوس جوناي گلم...

ممنون كه اومدينو به من سرزدين. ولي فردا يه روز خاصه برام. آخه روز تـــــــــــــــــــولــــــــــــــدمـــــــــــــــه

پس... تولدم مــــــــــــــــباركــــــــــــــــــــــــ....




این گل قشنگ هدیه داداش امیر مهربونمه واسه تولدم

مرسی داداشی خیلی خوشحالم کردی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳۰ آذر۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥


 

راز عاشقی ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )


سلام دوست جونای گلم. اینم از شعر جدیدم که خیلی وقته قولشو داده بودم. توی این شعرم یه رمزی داره. هرکی تونست بفهمه بهم بگه

امیدوارم خوشتون بیاد...




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۳ آبان۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
 

 

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد

وقلبها گرامی تر از آنند که بشکنند

فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم

تا هستیم آسمانی باشیم و کینه هایمان راخاک کنیم

 

وقتـــــی به عقب بر میگردی ؛


 ،متوجه میشی که جــــــای بعضیا

الان که تو زندگیت خالــــــی نیست هیـــــچ

… !!!اون موقعشم زیـــــــــــادی بوده

 

شاید آرام تــر می شدم

فقــط و فقـــط

،اگر می فهمیدی

حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی

!!!

نوشته نشده اند

 

 

دیدی که سخــــت نیســـــت

تنها بدون مــــــــــن!!؟

دیدی صبح می شود

!!

شب ها بدون مـــــــــن

این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند

فرقی نمی کند

با مــــــن …بدون مــــــن

دیــــــروز گر چه ســـــــخت

…!!!

امروزم هم گذشت

طوری نمی شود

!!!…

فردا بدون مــــــن

 

...

تلخی این روزهایم را ببخشید

دیگر قندی در دلم آب نمیشود

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۳ مهر۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

 

 

( تشریح آناتومی قلب دختر پسرا )


یعنی پسرا اینقده وفادار بودن و ما نمی دونستیم؟؟؟جل الخالق!!!...




گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



سه چیز در زندگی پایدار نیستند:
  
رویاها

موفقیت ها

شانس

سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند

زمان

کلمات
 
موقعیت

سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند

الکل

غرور
 
عصبانیت

سه چیز انسانها رو می سازند

کار سخت

صدق و صفا

تعهد

سه چیز در زندگی خیلی با ارزش هستند

عشق

اعتماد به نفس

دوستان

سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند

آرامش

امید

صداقت



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

 

از خدا پرسیدم وقت داری با من گفتگو کنی؟

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من بی نهایت است،چه سوالی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من پرسیدم چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب میکنه؟

:خدا جواب داد

اینکه از دوران کودکی خود خسته میشوند و عجله دارند که زود تر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند

 اینکه سلامتی خود را بخاطر پول از دست میدهند و سپس پول خود را خرج میکنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند

 اینکه به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای میمیرنند که گویی هرگز نزیسته اند

دوباره سوال کردم که:به عنوان پرودگار،دوست داری چه که به بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

 اینکه یاد بگیرند،نمی توانند کسی را وادار کنند تا به آن ها عشق بورزد

تنها کاری که میتوانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق  ورزیدن واقع شوند

 اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند

 اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها،چند لحظه زمان میبرد ولی ممکن است

سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند

 یاد بگیرند، فرد غنی، کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است

که نیازمند کمترین هاست

 اینکه یاد بگیرند،کسانی هستند که آن ها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند

اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند  اینکه یاد بگیرند،کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند

 

نمیدانم هم اکنون در کجا مشغول لبخندی

فقط یک آرزو دارم

که در دنیای شیرینت

میان قلب تو باغم نباشد هیچ پیوندی

وقتی مرا بغــــــــل میکنی

چنان جاذبه ی آغوشـــــت

به جاذبه زمین غلبـــــه میکند

که روحم به پــــرواز در می آید…

بیزارم از این خواب ها

که هر شب مرا به آغوش تو می آورد

و…

صبح ها با اشک از تو جدایم میکند…

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ شهریور۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
فقط برای تو... (برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید)

سلام دوستای گلم خوبین. منم که خوبه خوبم. میخوام یه شعر جدید واستون بذارم. من یه چند روزی میخوام برم مسافرتو از امین دور میشم. این اولین شعریه که واسه آقامون گفتم. هفته پیش که باهم مسافرت بودیم بی نهایت بهم خوش گذشت. اونجا بود که فهمیدم امین تا چه حد منو دوس داره. ایندفه باهم نمیریم. واااای دلم واسش یه ذره میشه...

این شعرو تقدیم میکنم به نامزد مهربونم امین جان...

خودش که خیـــــــــــلی خوشش اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

 

آب نریختم که برگردی

آب ریختم تا پاک شود

هرچه رد پای توست...

از زندگی ام...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ شهریور۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
تو که آمدی... ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )

می گویند لیاقت نداشت

نمی دانند که تو فقط

دوستم نداشتی…

همین!!!




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
 

سلام داداشیا و خواهریای مهربون خودم. حال و احوالتون چطوره؟ خوب و خوشین؟ خوب خــــــدا رو شکر...

از همه ی عزیزای دلم که توی پست قبلی اومدن و خوشحالم کردن ممنونم. خیـــــــلی خوشحالم که خوشتون اومد. 

اینم شعر جدید من. امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد. اگه ایرادی داشت بگینااا. حتما درستش میکنم. ناراحت نمیشمااا 

دوستون دارم خـــــــــیلی زیاد

خاموشی عشق ( برای خوندن شعرم به ادامه مطلب برید )

دلم می گیرد !..

وقتی ..

می نویسم فقط برای تو ..

ولی ..

همه می خوانند الا تو …!!!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۳ مرداد۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

(سلام دوست جونای عزیزم. امیدوارم همتون حالتون خوب باشه. ایندفه یه آپ متفاوت گذاشتم. میخواستم حرفای دلمو در قالب یه دلنوشته بذارم بااستفاده از اسم وبلاگایی که توی لینکام بودن. اسم وبلاگای قشنگتونو بارنگ صورتی پررنگ نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد.قربون همه شما:فائزه )

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

( از وبلاگای پیشوازستان - شیطونک - پدیده شاداباد - المهدی - رضاT T - مزده - مجموعه لیموترش - پسرا نیان تو - مشهد شهر بهشت - ایران ۲ موزیک  shadiw girls - mahsa sport - power full -  avril - bia 2 love - love is afraid of losing you عذر خواهی میکنم. آخه اسم وبشون طوری بود که توی این نوشته نمی شد بیارم. ولی همگیشونو خیــــــــلی زیاد دوس دارم. امیدوارم منو ببخشن و بدونن که اگه توی این نوشته نیستن ولی جاشون توی قلب منه )

 

درود بر همه یاران قلب خسته ام...

دیگر زمانش رسیده تا بدانید اسرار دلم را...

اکنون این عقیق سرخ پرشده از ناگفته های من. اینجاست که می بینید         یک دل تنها هم حرفایی از جنس نگفتن دارد. اینجا همه چیز هست...

میخواهم از روزهای دلتنگی بگویم. روزهایی که به یاد تو چه مستانه              از آرزو لبریز می شدم وبا وجود آن همه دلتنگی و غربت تنها و بی کس در میان باغ بلور می نشستم ودر پس این شب تاریک تاریک با سیلابی از غم در سکوت زجر آور غمکده عشق دلم رؤیایی به رنگ یاس می ساختم...

اینجا بس دلم تنگ است... دلم هوای یک نگاه نو کرده. یک نگاه بارانی را... تابتوانم در پس این ترنم باران با وجود عشقی بی حسرت باز هم      دریچه ای رو به دلها بگشایم تا در آسمان کاغذی زیبایش مرغ عشق را ببینم که بر روی گل همیشه بهار نشسته و نغمه سرایی می کند...

عشق یعنی نقاشی... یعنی کشیدن دو قلب عاشق بر روی صفحه روزگار...

یادش بخیر دنیای مجردی... زمانی که دخترکی شاد بودم در بین آن همه دختران نوجوان...

یادش بخیر روزهایی که او رادیدم... او تک پسری بود تنها.                           پسری از خیابان پشتی که حتی یک ستاره در هفت آسمان نداشت اما دلی داشت به وسعت دریاها...

پسری که قلبم را ربود و روحم را از آن خود کرد که تا همیشه فقط و فقط برای او آوای عشق را سر دهم.

یادت می آید چه عاشقانه باهم سوگند عشق می خوردیم و واژه زیبای خوشبختی را بر قلب های یکدیگر می نگاشتیم؟!...

یادت می آید باچه شوقی قصر خیال عشقمان را در ابتدای جاده                دوراهیه عشق در کنار نخل جنوب ساخته بودیم وتو برایم از آینده ای شیرین سخن می گفتی که ارمغان فرشته را نوید می داد؟!...

یادت می آید همیشه می گفتی مرا به اسم کوچکم صداکن تا صدایت نجوای عاشقانه قلبم باشد؟!...

آن روزها تنها امید زندگیت من بودم... من و یک لبخند شیرین. لبخندی که زیباترین تصویر حک شده بر دیدگانت بود.

می بینی... من همه چیز را به یاد دارم... همه خاطرات زیبای تو را به یاد دارم..

اما تو را چه شده؟!...

چقدر زود مرا از یاد بردی!...

دلم گرفته... دلم می خواهد زندگی ام دیگر پارازیت عشقی نداشته باشد.

می خواهم آن همه خاطره شیرین را فراموش کنم. می خواهم همه       دلنوشته های من و عشقم که در آن ها از شیر مرغ تا جان آدمیزاد یافت میشد را بر روی بال شاپرک سرخ بگذارم تا از این جهان پیرامون ما دورشان کند...

دیگر در قلبم عشق ممنوع شده...

هرگاه عکس های عاشقانه مان را می بینم اشک مهمان دیدگانم می شود...

حالا یک دلشکسته شده ام... دلم فقط تو را می خواست. تویی که همه وجودم بودی.

کجایی عشق تا ببینی چگونه عشق و جزا روح سرگردان مرا عذاب می دهد...

کجایی عشقم؟ باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش زیرا که تنها عشق اکسیر عمر من است...

آخر چگونه می توانم آن همه رؤیای خیس را فراموش کنم. رؤیایی که زندگیم را محصور کرده بود.

هیچکس تنهاییم راحس نکرد... هیچ کس درک نکرد در میان دلنوشته هایم چه حرفایی برای نگفتن دارم.

اما حسرت بی فایده است...

اکنون تو رفته ای و روزهایم بدون تو می گذرد...

ببخش پر از گناهم... بدان هرجا که باشم قلبم فقط برای تو می تپد...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ مرداد۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥

 

 

(سلام دوست جونای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه. ممنون که به من سرمیزنین و خط خطی های منو میخونین. این دلنوشته درمورد دفتر خاطراتمه. آخه من چند تا دفتر خاطرات بزرگ دارم که هرچی تو دلمه داخلشون نوشتم. حالام درمورد همون دفترا یه دلنوشته واستون میذارم. همتونو قد تموم دنیا دوس دارم. امیدوارم خوشتون بیاد...)

می نگارم بر صفحه روزگار...

میخواهم به یادگار گذارم تمنا های دلم را...

امروز دفتر خاطراتم را میگشایم تا صدای فریاد عشق را از میان نزاع پلیدی ها شنوا باشم.

دفتری که لبریز است از هیاهوی دلتنگی ها... لبریز است از ناگفته های تلخ و شیرین.

دفترم را دوست دارم... آخراوست که درد های دلم را با جان و دل پذیراست.

اوست که غم تنهایی مرا درک میکند و سرمای وجودم را با هرم نگاه دلنشینش گرما می بخشد.

اوست که همزاد روح سرگردان من در میان این دنیای فانیست.

اوست که سنگ صبور قلب شیشه ایم بوده تا در اوج شکست احساس استقامت را بر تک تک خرده شیشه های دلم حس کنم.

از تو ممنونم که همیشه زجه هایم را شنیدی و دم نزدی.

از تو ممنونم که هرگاه سیل اشکهایم جاری بود با لبخند مهربانت دریای پر تلاطم دیدگانم را آرام کردی.

می گویند چقدر ساده ای تو... او بی زبان است و همانند آدم ها دلت را به بازی گرفته...

اما نمی دانند... نمی دانند که خودشان کوته فکرند... باور ندارند که دفتر خاطراتم جزئی از جان من است.

زبان دارد, گوش دارد, چشم دارد, دل دارد...

همیشه همدم دلواپسی هایم شده وبا همه بود و نبودنم مرا می خواهد.

او مرا می فهمد...

آخر می دانید, این دفترم بوده که هرگاه در کنج اتاق تیره و کبود دلم می نشینم و زانوی غم به بغل میگیرم تا در هوای خفقان آور تنهاییم به سختی نفس بکشم برایم چون نورامیدی بوده که از پنجره روشنایی می تابد و مرا از دنیای بی کسی هایم آزاد می کند تا معنای رهایی را حس کنم.

مرا ببخش که بالهای سپیدت را با دردهایم زخمی کردم وبا چرخ سرنوشت بر کوچه پس کوچه هایت قدم زدم و برگ برگ دلت را بخاطر غصه هایم خط خطی کردم.

تو را حفظ میکنم چون دلم را حفظ میکنم...

تا خاطراتم حفظ شود. تا بدانم سالیانی را گذراندم که دلتنگی مهمان قلبم بوده. ماه هایی زجر کشیدم که تنهایی دلم را به درد آورده بود. روزهایی را سپری کردم که خندیدم و گریستم...

تو از آن منی... تویی که نماد گفته ها ناگفته هایم هستی...

پس بدان که همیشه برایم می مانی ای دفتر خاطراتم...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۴ مرداد۱۳۹۱ توسط ♥ღ♥ فائزه ♥ღ♥
    

اسلایدر